ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )
348
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )
و بعد از يحيى فضل پسرش در آن وقت مرد كه هرون برى رفت ، و فرمود [ 1 ] تا او را بياوردند بوزارت ، و فضل ربيع را دشنام داد و دشمنان ايشان را كه آغالش كرده بودند ، [ و ] فضل را همى گفت زودترى [ كس ] [ 2 ] فرست تا فضل يحيى را بياورند [ 3 ] كه تو اندر كارها حاجبى ندانى و مرا غم اضطراب ولايت بيمار كردست ، تا مرا از اين دلمشغوليها كفايت كند . فضل ربيع گفت كس فرستادم و [ اين ] ساعة فراز رسد ، [ 4 ] و مالها بذل كرد تا پيش از خلاص او را در زندان زهر دادند [ 5 ] ( 226 - آ ) و بمرد در ماه رمضان سال صد و نود و دو ، و عمرش چهل و شش سال [ 6 ] بود ، و چون هرون اين خبر بشنيد گفت : الله اكبر ، كار من نزديك رسيد ، و بعد از مدتى يسير ويرا نيز آن حال افتاد ، و نيز از برمكيان كس بدولت نرسيد ، و نام نيكو از ايشان بازماند در عالم ، و برامكه را بسيار مرثيها گفتند شعرا ، و گفتهاند كه مرثيت ايشان نيز تفاخر دارد بر ديگر مراثى ، زيرا كه شاعران مرثيت تقرّب را گويند و طمع ، و برامكه را نه كس ماند و نه چيز ، از سوز دل و جگر گفتند . پس رشيد بعد از برامكه بروم رفت بحرب فقفور [ 7 ] ملك روم ، و بر آخر صلح افتاد كه هر سال سيصد هزار دينار بدهد ، و مسلمانان را رنجه ندارد ، چون باز آمد رافع ليث بما وراء النهر بيرون آمد ، و رشيد هرثمة [ 8 ] بن اعين را بحرب وى فرستاد و رشيد را بضرورت بخراسان بايست رفت ، و نالان بود در راه ، و بعد از آل برمك هيچ دولتش استقامت نيافت ، و بسيار تاسف خورد ، و ياد همى كرد همه راه ، سخنهاى يحيى در آن وقت كه على بن عيسى آن مال عظيم آورده بود كه گفت بدين مال خرابى خراسان است و كارها بشورد [ 9 ] و دو چندان بجاى بازفرستى ، و آخر حاجت باشد امير المؤمنين را رفتن بنفس خود . و چون خبر فضل يحيى برشيد رسيد تافته شد و از ( 226 - ب )
--> [ ( 1 ) ] اصل : فرمودند . و ظ : فرموده بود [ ( 2 ) ] اصل : زودترى رفت [ ( 3 ) ] اصل : بياوردند [ ( 4 ) ] يعنى : فضل بن يحيى [ ( 5 ) ] يعني فضل بن ربيع مالها بذل كرد تا فضل يحيي را زهر دادند . . . و اين روايت جائى به نظر حقير نرسيد [ ( 6 ) ] طا و كا : 45 [ ( 7 ) ] اصل : فغفور [ ( 8 ) ] اصل : هرامه [ ( 9 ) ] اصل : بشوريد .